








|
مثل اينكه اين وبلاگ هم ماهنامه شده اول ازهمه بگم كه دوست دارم بلاگفارو خفه كنم چندروز پيش كلي اينجا تايپيده بودم همش ازدم حذف شد
بريم سراغ اصل مطلب كه شازده پسرم باشه واتفاقاتي كه تو اين مدت افتاد راستش چون دوربين ندارم وفعلا نميتونم عكس بزار اپيدنم نميومد اما خوب مورچه يه شيرين كاريهاي ميكنه كه دلم نمياد ثبت نشه بلكه بعداكه بزرگ شد انشاله بياد ببينه چه شيطوني بوده تو اين مدت ما يه سفر يه روزه به قم وجمكران داشتيم كه جاي همگي دوستان خالي وبراي همه دعاكرديم امير مهدي پسر خوبي بود زياد اذيت نكرد اما ازصبح چيزي نميخورد و عصبيم كرده بود هرجاي ميرفتيم توي بازارچه ياخيابون هركسي كه ميديدش يه دستي به موهاش ميكشيد اخه موهاش كاملا منگوله منگوله است وبلند خيلي فرهاي خوشگلي داره خودش هم كلي شاكي ميشه كه چرا همه دست به موهاش ميكشند هي دستشو ميزاشت روسرش ميگفت كله هههههههههه بعداززيارت براي ناهار دير شد ونميدونم چرا شهر قم اينطوريه انگار فقط تايه ساعت خاصي رستورانها غذادارن ساعت 2.30 ديگه هيچ جاغذانبود حميد هم توي انتخاب رستوران خيلي وسواس داره و جاهاي خوب غذانداشتند خلاصه بعدازكلي گشتن يه جايي پيداكرديم كه غذاشم خيلي خوشمزه بود ديگه ساعت حدود 3.30 بود اميرمهدي داشت ازگرسنگي غش ميكرد هههههههه حقش بود اخر بدجنسي مامان اخه هرچي ازصبحش بهش ميدادم نميخورد ديگه داشت صندلي كودكشو ازجاميكند وقتي چشمش به پلو افتاد داشت شيرجه ميزدتوش داد زد پلو پلو ابرومونو برد همه مارونگاه ميكردن خلاصه بابا ومن فقط غذاباد ميزديم خنك شه كه پسري رو زودسير كنيم خلاصه حسابي پلو باجوجه وكباب خورد وسير سير شد وكلي هم نوشابه كه نميدونم چرا بهش ميگه آن بن بن ب با ضمه !!!!!!!! بعدازغذاهم طبق معمول هميشه كه سير ميشه كافه رو بهم ميزنه صندلي كودك رو به اجزاي تشكيل دهنده اش تقسيم كرد بعدش هم راهي تهران شديم ساعت 7شب تو پاركينگ بوديم جالب اين بود كه صبح هم دقيقا سرساعت 7 ازپاركينگ خارج شديم جالبه نه ! ديگه ازجاهايي كه رفتيم جشنواره انار بود تو فرهنگسراي اشراق روز جمعه خيلي قشنگ بود بخصوص كه انار ميوه موردعلاقه من هم هست تمام محصولات انار بود مربا لواشك ترشك ويه چيزايي كه من اسمش رو نميدونم اما خوب تادلتون بخواد تستش كردم اخه ميشد تست كرد اما معناش واقعا تست بود اما خوب شرمنده حميد منو به زور ازجلوي اون غرفه دور كرد اخه اگر يه خرده ديگه ميمونديم خانومه باچوب دنبالمون ميكرد خلاصه غرفه هاي ديگه هم قشنگ بودن اميرمهدي هم ميخواست خودش راه بره وحتي نميزاشت دستشو بگيريم يه نصفه اناردستش بود دونه دونه ميخوردو رژه ميرفت تو اون شلوغي واييييييييييييييي اهان يه چيز جالبتر يه خر هم اورده بودن اونجا البته هرخري چنين خوش شانس نيستا نميدونم سنخيتش بااون جشنواره چي بود خلاصه كه اونجا بود و خلق اله هم انگار سفينه ازفضا اومده باشه دوروبرش طفلي خر ازخجالت سرشو بلند نميكرد بچه ها ميرفتن باهاش عكس مينداختن بعضي بچه ها هم ميترسيدن وطرفش نميرفتن يه دفعه ديدم اقاپسر ما رفته جلوي دهن خره وايساده داشتم سكته ميكردم هي گفتم اميرمهدي مامان بيا كنارخر ديگه حاليش نيست كه يه دفعه ديدي خوردت كي حرف گوش كنه ؟ انقدر وايساد تاخر صورتشو چسبوند به لپ اقا ازديگه شيطونياش بگم كه ياد گرفته چطوري بايد چيزي رو درخواست كنه تا نه نشنوه معمولا هم اب ميخواد مياد كنارمن ميگه اب بدش ميگم نه مامان الان خوردي دوباره باقلدري داد ميزنه اب بدش ميگم نه بعدكه ميبنه كاري پيش نرفت بانرمي وكلي گردن كج كردن ميگه اب بدششششششششششش ديگه اين بار مهرمادري وساطت ميكنه اب و ميدم كلي ذوق ميكنه بدو بدو ميره تو هال ميريزه رو مبل !!!! به قول زن داييم الان ديگه بايد بكوبيش تو ديوار هههههههههه ديروز صبح هم ازخواب بلندشدهي ميگفت قي چي قي چي يعني قيچي گفتم خدايا سرصبحيه قيچي براي چي ميخواد نكنه خواب ديده يه قيچي كوچولودادم دستش ديدم يه نخ يه سانتي ازپتوش زده بيرون ميخواد اونو بچينه . راستي چندشب پيش نصف شب باجيغ و گريه ازخواب بيدارشد اومد نازش كردم بغلش كردم گفتم مامان چي شده گفت جوجو اوخ مدام تكرار ميكرد اينم اولين خوابي كه برام تعريف كرد اهان حالامهم ترازهمه ماجراهاي يكشنه شب كلي سرشب بازي كردو ساعت 11.30 خوابيد چشمتون روز بدنبينه ساعت 1.30بيدارشد گريه جيغ كلي دادو بيداد هركاري كردم ساكت نشد ديگه خودم هم پابه پاش گريه ميكردم ديفن بهش دادم استامينوفن دادم راه بردم جلو پنجره اسباب بازي هيچي فايده نداشت احساس ميكردم ازچيزي ترسيده بابدبختي مانتو پوشيدم وحميدهم اماده شد ساعت 2.30 زديم به خيابون انقدر جيغ كشيده بود كه واحد بغل هم اومد بيرون بندخدا كه اگر كاري ازدستمون برمياد انجام بديم تاساعت 4 صبح تو خيابونها ميرونديم تااومديم خونه ديگه بيهوش شديم البته بازم اميرمهدي بدقلقي كرد و تاصبح موهاي من تو دستش بود تايه خواب كردفكر ميكنم به خاطر دندونش بود . ازديروزهم مامان اثاث كشي داره كه براي كوچولو كويت شده عشق ميكنه اصلا دوست نداره بياد خونه هرچي اونا كارتن ميچينند اين اقاي خاليش ميكنه ميپره روي بسته ها ازهمه چيز بالا ميره خلاصه كه انقدر لذت ميبره كه خداميدونه ديروزكه رفتم دنبالش ديدم وسط خونه نيست گفتم مامان اميرمهدي كو گفت بگرد ازلاي اثاثا پيداش كن ههههههههههههه ميدونيد كجابود تو كارتن تي وي بيرون هم نميومد داشت اون تو بااهنگ ميرقصيد تو خونه مامانم محبوب همه است هركاري هم بكنه هيچكس چيزي بهش نميگه هروقت اب بخواد نيازنيست با خواهش بگه فقط ميگه اب بده فورا دم دستشه وتوهر كارتني يه استكان اب رو حداقل ريخته بود از حرف زدنش كه ماشاله خيلي قشنگ حرف ميزنه هرچي بهش بدم ميگه دستت يعني دست شمادردنكنه هرلباسي رو درميارم ازتنش فورا ميبره ميندازه تو ماشين البته بماندكه مثلا گاهي شلوار بابارو 3 بارميشورم چون قاطي لباس شسته ها ميگه خشك ميبره ميندازه تو ماشين وقتي هم خشك شد همه رو جمع ميكنه ميبره ميزاره تو كشوها البته جابه جا ميزاره مثلا جوراب باباش رو بعدازنيم ساعت گشتن ازكشوي شورتهاي خودش درمياريم هههههههه جيشش رو ميگه اما باچندثانيه تاخير گاهي هم منو گول ميزنه مياد بدو بدو ميگه پي پي مدام هم ميگه كه من بيشتر هول ميشد زودي شلوارشو درميارم خودشم تندتند بلوزش رو ميزنه بالا تابخوام برم سراغ پوشكش خودش چسبش رو بازميكنه ميپره تو وان حموم !!!!!!!!!! نتيجه اخلاقي پي پي دركارنبود چون شلواردراوردن براش سخته ميگه كه من دربيارم پوشكشم خودش بلده بازكنه سريع ميگه اب بازي نميدونم من كي ياد ميگيرم گول نخورم خداعالمه . خلاصه كه حسابي شيرين شده ودوست داشتني صدالبته شيطون خونمون انگار زلزله اومده همه چيز كجه روميزي تي وي و درهمه كابينتها ويترين ميز تي وي بازه لباسهاهم ريخته وسط اين منظره خونه ماست عاشق شومينه هم هست ميدوه سمتش ميگه اتيش البته دست نميزنه فقط نگاه ميكنه گاهي هم كه غافل بشم بچم فكر ميكنه هيزم لازم داره چيزي دستش بيادميندازه اون تو اجاق گازهم هرديقه توسرش ميزنه ازدست اميرمهدي چون مدام دستگيره هاشو ميپيچونه اينور اونور يخچال هم كه حكم موزه لوور داره مدام مي ايسته جلوش درشو بازميكنه ميگه اااااااااااااااااااااااااا باكسره ماني اينو ههههههههه اهان يادم رفت بگم كه بي نهايت باانضباته وقي شكلات بهش ميده به قول خودش خاخاقو تا كاغذشو تو سطل نندازه خودشو نميخوره ميگه اخال البته بچم گاهي توهم ميزنه جوراباي مامان روهم ميگه اخال و ميدوه به سمت سطل اشغال تابخوام بهش برسم انداخته اون تو قربون اون حرف زدنت بشم من راستي منم ماني هستم مخفف ماماني ديگه خسته شدم انقدر تايپيدم بخوام ازكاراش بگم هفت من مثنوي ميشه فعلا باي به اميدروزهاي قشنگتر
|
About![]()
در تاریخ 13/10/1386 ساعت 9.15صبح روز پنجشنبه یه فرشته اسمونی خدا توسط دکتر محمدبرنجیان دربیمارستان تهرانپارس بدنیا اومد وخدااون فرشته کوچولوروبخشیدبه من وباباحمید وخونه قلبمون ازحضورش شادو پرنورشد انشااله که همیشه سالم وتندرست باشه ومن هم بتونم خاطرات قشنگی اینجابه یادگار بزارم الهی آمین .
Home
|