تبليغاتX

اميرمهدي تك گل باغ زندگي ما
اميرمهدي تك گل باغ زندگي ما
خاطرات ضربان قلبم
قالب وبلاگ

سلام و صد سلام این بار حال کردم فقط بیام بادوستام بحرفم

رویا جونم بالاخره باید بچه های ما یا ازاینور بیافتن یا ازاونور بچه من هم زیادی قلدری میکنه بابچه های کوچکتر ازخودش که اصلا حرف هم نمیزنه با بزرگترا خوبه که ممکنه کار به هل دادن ودعواکردن و یقه کشیدن بکشه

سارا نازنینم دلم برات یه ذره شده یه بار دیدمت اما عاشقت شدم اونجا اصلا جایی برای اجاره نبود همشون ملاک بودن و زمینهای بزرگ داشتن برای حیواناتشون اما این خونه یا بهتر بگم کلبه روستایی رو یکی ازشاگردای همسری بهمون معرفی کرده بود ازدوستانش بودن خلاصه جات خالی

شیرین جونم چه عجب اینورا راه گم کردی امیرعلی رو ببوس یه ادرس بده شماره برات بزارم شماره قبلیم رو توضیح دادامیرمهدی چطوری به فناش داد

دیگه به بقیه دوستای عزیزم هم یه ماچ اومممممممممممممممممممممممماهی میفرستم وهمینجا اعتراف کنم دلم برای تک تکتون اندازه دل مورچه شده

نسیم جونم اذر عزیزم و حوری خوشگله و بقیه مامانای گل دوستای امیرمهدی امیدوارم زودتر بقراررید همدیگه رو ببینیم

حالا چون حق بچم ضایع نشه یه کم هم ازاحوالات پسرک بگم که اساسی بلبل زبون شده گاهی جواب منو میده که خیلی شاکی میشم چون اصولا خوشم نمیاد کسی جوابمو بده حتی باباش

 خرابکاری هم هنوز زیاد داره اصلا نمیدونم این بچه کی میخواد عقلش برسه که باید مواظب وسایلش باشه وکی میفهمه که کتاب مصرفی نیست وقتی خوندی حفظ شدی حالا موقع پاره پاره کردنه !

یا بقیه اسباب بازی ها ازبینشون فقط عاشق ماشین های کنترلی هست اماانقدر باسرعت میکوبوندشون تو دیوار که اوناهم عمرشون کوتاهه بچم تو رانندگی مثل مامانش می مونه فقط قام قام بلده

وقتی هم به این کاراش اعتراض میکنم میگه خوب دوست دارم اخه مگه چه اشکالی داره خوب من بااین کار خوشحال میشم

اخه ذلت میبرم منظورش همون لذته و خلاصه ازاین قبیل جوابا

بااین همه حرفا نمیدونم چرا هنوز دوچرخه سواری رو یاد نمیگیره بچم راحت طلبه مدام به برعکس پامیزنه بعد گریه میکنه که چرا راه نمیره میگم خوب مامانی پاتو فشار بده جلوو میگه نههههههههههه سخته

یه کاری هم دیروز کرد که میخواستم ولش کن نگم میخواستم چیکارش کنم بهتره دیروز دیدم با اشتیاق تمام یه چیزی تو دستشه اومد گفت بفرمایید تقلیم به شما (تقدیم به شما)

کلی باذوق گرفتم که دیدم واییییییییییییی گریه ام گرفت خدایی رفته بود صندلی گذاشته بوده زیر پاش باقیچی کلی برگهای درختچه نخل تزئینی رو چیده بود به عنوان دسته گل داشت به من هدیه میکرد

 

چشماش هم ازشادی برق میزد جای من بودید چه میکردید؟

کلی خودم کنترل کردم گفتم دستت درد نکنه مامان بوسش کردم گفتم خیلی دوستت دارم اونم باعشق تمام گفتم نوکرتم!!!!!!!!!!

باورکنید هیچکس تو خونه ما این ادبیات رو نداره این بچه ازکجا اینارو یادمیگیره موندم

خلاصه دیدم نخل که به فنا رفته حداقل بزار بچه حالشو ببره بدین منوال نخل به اون قشنگی الان تبدیل شده به درخچه خیار که نگاه حسرت بنده هم بهش اویزونه

ازعلاقه فراوانش به اب هم بگم که همیشه این بچه خیسه یا سر ظرفشویی هست یا توحموم یا اینکه تو شیشه اش اب میکنه میپاشه به اینور اونور خلاصه مدام دارم لباساشوعوض میکنم البته تو حموم بیش ازاینا لذت میبره

یه دم شامپوبازی میکنه بعد میگه مامان چشمای نازنینم سوخت زود باش اب بریز وگرنه کورمیشم

اینم ازدنیای شیرین پسرک ما که ااگر از۹۹.۹ درصد شیطونی هاش چشم پوشی کنیم پسر خوبیه به شرطی که قول بده انگشتاشون تو دهنش نکنه !

 

فعلا بای دوستتون دارم اوممممممممممممممممممممممممممممماه

 

[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:38 ] [ مامان مهتاب ] [ ]
 

سلام به روی ماهتون این ماچ عید مبارکی بود چه خبرا خوش گذشت سال نو همگی مبارک باشه امیدوارم سالی سرشار ازموفقیت و سلامتی باشه اومممممممممماه

 تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

واندر احولات ما در تعطیلات نوروز

قضیه ازاینجا شروع شد که بنده به همسر گرامی گفتم دلم میخواد توتعطیلات یه جایی باشم یه دهکده که اصلا رنگ ماشین و شهرنشینی نداشته باشه یه جای دنج من باشم درو دشت ازاوونجایی که همسر بنده همیشه به حرف من گوش میده !!!!!!!!!!!!!!!۱

گفت اطاعت امر اومدخونه گفت بدو که یه جای دبش پیداکردم تو استان گیلان بعد ازرشت خلاصه راه افتادیم رفتیم و رفتیم رفتیم تارسیدیم به یه دهکده بی نهایت زیبا به نام مرکیه شاید کسی بشناسه کجاست حالا نمیدونید هم اشکال نداره من ادرس میدم

تو استان گیلان بعدازرشت بعدازصومعه سرا بعد ازماسال یه یه ساعتی باماسوله اختلاف داره اما جای بی نظیری بود خیلی خیلی قشنگ یه روستای بکر دریه دره طوری که صبح که بیدارمیشدم کاملا همه جا مه بود اما فکر نمیکردم زندگی روستایی انقدر سخت باشه خداقوت

اندرحکایت امیرمهدی هم بگم که عشق میکرد دیگه انگار مادرزاد اونجا بوده همچین گاوارو ناز میکرد دست سر هاپو میکشید البته هاپوی محترم یه سگ گله ازنژاد گرگی بود که جرات میخواست طرفش بری اماخوب پسرک ما اساسا باهاش دوست شده بود سه شب اونجا بودیم با بخاری هیزمی اتاقمون گرم میشد وچقدرهم گرماش دلچسب بود

صبحا شیر گرم گاو تخم اردک نون تازه به به البته بنده شیر گاو رو دوست نداشتم یه حسی داشت بعدا میگم چی بود

اما خب پسرک تپلی موفرفری ما دیگه لپاشم گل انداخته بود با یه دست لباس گلی و یه دمپایی صبح میرفت بیرون ازاتاق شب که خیالش راحت میشد تمام حیوونا رفتن خوابیدن میرفت هاپورو ناز میکرد میومد تو کلی صدای بوقلمون به قول خودش بوگلمون درمیاورد بعد بی هوش میشد ازخستگی

یه روز هم رفتیم ماسوله که طبیعت بی نظیری داره تادلتون بخواد الوچه ولواشک خوردیم واش رشته یه روز هم شالمان بودیم وبرگشتیم به ولایت خودمون اینم بگم که پسرک به هیچ وجه حاضر نبود برگرده وبه این صورت اوردیمش ماشین رو روشن کردیم ازصاحبخونه بسیار مهربون تشکر وخداحافظی کردم داشتیم ازاونجا خارج میشدیم امیرمهدی رو باهمون رخت و لباس خاکی زدیم زیر بغلمون گذاشتیم توماشین

که تارودبار داشت گریه میکردکه من با قوقولی ها و داکی ها خداحافظی نکردم

بعدش هم که تهران بودیم ودرخدمت دوستان عزیزم

پسر کوچولوی من تواین یه سال خیلی تغییرات داشته خیلی بزرگ شده گاهی حس میکنم ازاونچه باید بزرگتر شده فقط چندتا مشکل برخوردم که امیدوارم بتونم درستش کنم یکی اینکه خیلی سر نترسی داره وازهیچی نمیترسه نه تاریکی نه حیوونانمیدنم بچه است یا واقعا معنی ترس و نمیدونه

یه موضوع دیگه که نگرانم کرده قلدر بازیشه که واسه همه شاخ وشونه میکشه اونجا داشت بابچه های مهمان صاحبخونه بازی میکردکه ۴-۵تا بودن وسنشون ۷ساله و ۸ساله بودکه دیدم صدای جیغ وداد دراومدو انارفتن توخونه اشون اقا پسر ماهم باچهره برافروخته اومدتو

وبایه قیافه حق به جانب به باباش که بابا هم صداش نمیکنه گفت حمیداصلا نمیخواستم دعواکنم اما مجبورشدم باهمشون دعواکردم !!!!!!!!!۱

انقدر دعواکرده بود دادوبیدادکرده بود اون طفلی ها رفته بودن توخونه اشون اینا خیلی ناراحتم کرده که امیدوارم درسال جدید حل بشه

ودیگه اینکه همه رو به اسم صدامیکنه به خاله اش میگه مهری به باباش اسمش من همینطور دائی هاش هم به این ترتیب اگر کسی راه حلی داره بهم بگه

درپایان بگم حتما دوربین رو میارم عکسارو میزارم واینکه سال خوب وخوشی داشته باشید برای من هم دعاکنید

بوسسسسسسسسسسسسس

 

 

[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 11:38 ] [ مامان مهتاب ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

در تاریخ 13/10/1386 ساعت 9.15صبح روز پنجشنبه یه فرشته اسمونی خدا توسط دکتر محمدبرنجیان دربیمارستان تهرانپارس بدنیا اومد وخدااون فرشته کوچولوروبخشیدبه من وباباحمید وخونه قلبمون ازحضورش شادو پرنورشد انشااله که همیشه سالم وتندرست باشه ومن هم بتونم خاطرات قشنگی اینجابه یادگار بزارم الهی آمین .
امکانات وب